دوربرگردان

نگاهی دوباره به جهان از منظر داستان

اینجایی که نیست ، آنجایی که هست

تصویر روشنی از آن نداشت .تکه پاره یی از گذشته در ذهنش انباشته شده بود . از چیدن آنها کنار هم به تصویری روشن نمی رسید . هر جزیی را که تکمیل می کرد ،جزیی دیگر ناتمام می ماند . از اطرفیانش راجع به دیگر اجزای این تصویر سیال که در ذهنش محو و روشن می شد ، می پرسید ؛ چیزی از ابهام یا بر وضوحش نمی کاست و نمی افزود .

آنچه به جای مانده بود ؛ خیابان آسفالت طویل و مشتی جدول بتونی و تیرک و تابلو بود . موقعیت آنچه را که در ذهنش مکرر پیدا می شد همین جا بود. اما اثر و نشانی از آنها در اینجا نمی یافت و همه چیز کن فیکون شده بود . نمی توانست از خاطرش چیزی به این نقطه پیوند دهد . ناچار باید به یاری یادها و خاطره هایی که از دیگران می شنید و یا خود به یاد می آورد ، این تصویر مبهم و ناقص را بسازد و روشن کند و تمام اجزایش را از نو بسازد . همین طور حصارهای آهنین سبز رنگ ، چمن ها و فواره های آبش را . اگر هم چیز دیگری به یاد نمی آورد تا باقی اجزا را تکمیل کند باید سوال می کرد . از آدم هایی که خاطره داشتند و به یاد می آوردند اما مگر کدام یک از آنها به خاطر سپرده بود . کدام یک از آنها می توانست طاقی که بر اثر رویش پیچک ها در معابرش ساخته بود و بر نیمکت ها سایه مـی انداخت به یاد بیاورد . از سنگفرش ها بگوید هنگام قدم زدن آدم ها بر آن چه صدایی می داد . هر چند که خود او هم نمی دانست این تصاویر برجای مانده از همان پارک است یا این که از جاهایی دیگر برای تکمیلش قرض گرفته جاهایی دیگرکه قبلا به تازگی رفته و دیده بود .

تصویر آن مکان اگر هم تکمیل می شد ،ملغمه ای می شد از تصاویر تکه پاره و ناهمگون که گردآوردن آنها در یک تصویر شدنی نبود و او می خواست بشود و همین او را آزار می داد مثل یک بیماری ، مثل یه خارش نابهنگام ، مثل بغض نترکیده و در دم انفجار .

بارها می نوشت و ناتمام می گذاشتش . می نوشت و از سر خط برمی گشت تا حاصل نوشته های در لحظه های هوش ربای تداعی به یادآورد . چاره این شد که خودش را بسپارد  به دست جریان سرکش و بی قرار افکارش که در پرهیب های تار گذشته ها می رفت و برمی گشت . تکه ای چکنده و مذاب از خاطرات دور و دیر در دست داشت و چکه چکه به کلمه مبدل می کرد و در کالبد واژه ها می ریخت تا روی کاغذ نقش پیدا کنند .

روی کاغذها تصویری پیدا نمی شد انبوه کلمات بود و خطوط درهم و برهم . آن بوستان اما هنوز در نبود همچنان بود . با نیمکت های چوبی سبز و نمناک ، چمن های شاداب ، الاکلنگ و سرسره ها . فواره ها و پیچک های آویخته از سر طاق ها و سنگفرش های تر و تمیز و درخشان . این بوستان اما همچنان  نبود .

  
نویسنده : جانب جنوبی ; ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۱

چـاقـو

هندوانه فروش توی کوچه جار می زد. مرد از سرکار برگشته بود و داشت لباس هایش را عوض می کرد . دختر توی اتاق خواب بود. هندوانه فروش مرتب جار می زد ؛ به شرط چاقو ، به شرط چاقو.

مرد بیرون رفت . سر هندوانه فروش تشر زد ؛ این وقت روز ، چه موقع هندوانه فروختنه!!

هندوانه فروش با لبه ی چاقو عرق پیشانیش را گرفت و برداشت و رفت توی کوچه پشتی.

مرد سر راهش که بر می گشت توی اتاق ، «خانواده» را لگد کرد ، نوشته های لای خانواده پخش شد روی زمین ، مرد یکی شان را برداشت .

«عزیزم مسعود چقدر دلم برای چشم هات تنگ شده.»

مرد کاغذ را مچاله کرد و رفت توی آشپزخانه ، چاقو را برداشت. زیر نور آفتاب گرفت . براق شده بود. آهسته آمد بالای سر دختر . هنوز صدای هندوانه فروش می آمد که با مشتری هایش بحث می کرد ؛«به خاطر اینکه سرخ و شیرینه ، گرونه خانوم»

دختر توی بستر سرخش به خواب شیرینی فرو رفته بود.

 

اردیبهشت 83

  
نویسنده : جانب جنوبی ; ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٤

خواب هایی با چشم باز

گویی که خواب بود . مثل صحنه های توی خواب آن قدر سبک و بی وزن ، که نمی توان جدی شان گرفت . صحنه ها چنان گذرا و محو که گمان می کنی همین الان تمام می شوند و می روند . خطری هم اگر ترا تهدید مـــی کند ، جدی تلقی شان نمی کنی . از زیر چرخ های گنده ی کامیون ،ماشین را نجات می دهی و از شاخ به شاخ شدن با ماشینی که شتابان توی سینه ات می آید رها می شوی و توی مسیر خودت می افتی ، باز هم فکرش را نمی کنی این خواب گذرا می تواند جدی هم باشد . حتی اگر تعادل فرمان ماشین از کنترل خارج بشود و راه حاشیه ی جاده را در پیش بگیرد و از جاده ی مرتفع از سطح زمین ،سرازیر شود و با پوزه توی خاک نرم فرو رود و چهار چرخش هوا برود و غلت وا غلت بخورد و بر سر چهار چرخش فرو بنشیند ، باز هم  گمان  می کنی خواب بدی است که باید تمامش کرد . باید بیدار شد و به دنیای سنگین و آرام بیداری برگشت .

در توده ای از خاک و خرده شیشه لوله شده ای و باید احساس خطر کنی حالا که توررفتگی های سقف ماشین به گوشه ای از سرت خورده و داغی و لزجی نقطه ای را در سرت احساس کرده ای . باید از پنجره ای که شیشه اش پایین آمده ، خودت را سر بدهی بیرون  و از این مهلکه  نا بهنگام  بگریزی . جای هیچ شک و تردید و ابهام نیست . حادثه واقع شده و تو مانده ای و چند سر نشین  هراسان و ماشینی مچاله شده . اما این ادامه ی یک خواب ناخوشایند است که صحنه های تلخ و آشفته بسیار دارد . تیغ تیز آفتاب و رانند گان ماشین های که برای کنجکاوی و کمک نگه می دارند و با بطری آب خود را می رسانند ، از یک داستان جدی خبر می دهند . اما حالا  که هر آنچه نباید سرت می آمد ، آمده ، انگار کن که خوابی است که صحنه های متعدد و پر حادثه دارد . انگار کن  حالا که بر روی برانکارد آمبولانس دراز کشیده ای و آژیرکشان راهی نزدیک ترین بیمارستان در آن حوالی می شود ، خواب دم صبحی است که عامدانه طولش می دهی تا به انتهایش برسی . انتهایی دلخواسته که برگرفته از تخیل است نه خواب های سر درگم . نه همانند خواب های بیداری که با چشم باز می بینی و آن را  زندگی می نامی .

  
نویسنده : جانب جنوبی ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٦

← صفحه بعد